تبليغاتX
دستنوشته های یک دیوانه
زندگی را بشناس/دوستش داشته باش/و بعد کنارش بزار
 یک داستان کوتاه

دوباره زنگ زد . مثل همیشه صداش پر از عصبانیت بود . ولی یه جورایی هم فرق می کرد . با هزار بامبول زدم بیرون . هردفعه یک قصه باید درست کنم تا بتونم از دست غرغراش راحت بشم.

سر کوچه منتظر بود . بدو بدو رفتم پیشش . نشست تو ماشین منم در و باز کردم و پریدم تو .

سلام چطوری؟ باز چی شده؟

_هیچی می خوام تمومش کنم .

چیو؟

_خودت می دونی. خسته شدم از بس ازت خواستم یک ذره به فکرم باشی و مثل من فکر کنی .

راست می گی منم خستم . پس دیگه دلت می خواد تمومش کنی؟

_آره

حالا کجا می ریم؟

_کوه ، همون جایی که همیشه می رفتیم .

چرا اونجا؟

_ اونجا باید تمومش کنم .

تو راه اصلاً حرف نزدم . دوستش دارم . ولی نمی تونم کمکش کنم . آخه علیرضا بی دلیل به آدم گیر می ده . ولی حالا که فکرش رو می کنم می بینم اینجوری برام سخت تره .اگه دیگه نبینمش چی؟ منظورش از تموم کردن چیه؟ می خواد دیگه با من نباشه . نه این برام سخته .

برمیگردم نگاش می کنم . مثل همیشه جدیه .نگاهش به جاده است . خدایا چقدر این آدم رو دوست دارم . ولی اگر بخواد دیگه نبینتم نمی تونم جلوش رو بگیرم . سرعت ماشین رو زیاد کرد . دیگه داره خیلی تند می ره . مثل کاراش رانندگیشم تنده . دیگه عادت کردم . ولی ایندفعه فرق داره . دیگه زیادی تند شد .

_علیرضا!

جوابم رو نداد .

_علیرضا زیادی داری تند می ری.

بازم جواب نمی ده انگار صدام رو نمی شنوه . تو این چهره چیه که نمی تونم بخونمش؟ نه ، صدام رو نمی شنوه . دستم رو می ذارم رو دستش که روی دنده است . انگار تازه حس می کنه که من کنارشم . برمی گرده نگام می کنه .

_علیرضا خیلی داری تند می ری.

مثل اینکه اینجا نبود . کیلومتر شمار  رو نگاه کرد سرعت رو آورد پائین . خیالم راحت شد . یکهو به این فکر افتادم اگر الآن باهاش تو این ماشین بمیرم چی میشه ؟ هیچی راحت مردم . هر کی هر چی می خواد بگه . حداقل با کسی که دوستش داشتم مردم . برگشتم نگاش کردم . دستم تو دستش بود . اونم نگام کرد . خیالم راحت شد .رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم . از اون پائین به بالای کوه نگاه کردم . دوستش داشتم برام خاطره انگیز بود . با هم رفتیم بالا . تو راه بهش گفتم:علیرضا مطمئنی می خوای تمومش کنی؟ گفت:آره .

_می شه بپرسم چه جوری؟

خندید ، نگام کرد و گفت: هیچی تو رو پرت می کنم پائین از دستت راحت می شم و تموم .

دروغم نمی گفت شاید این کار رو می کرد .

رسیدیم به یه پرتگاه . رفتم جلو لبه ی پرتگاه وایستادم . ا.مد پشتم وایستاد . گفتم : می خوای همین حالا تمومش کنی ؟

فقط پشتم وایستاده بود . یکهو دستش رو رو بازوم حس کردم با دستاش منو عقب کشید . تو آغوشش بودم . گفتم : اگه بخوای می تونی هر کاری بکنی . نگام کرد . گفتم : زندگیم مال تو . ساکت بود . گفتم زندگیم تو دستای تو . بعد خودم رو کشیدم جلو دستام رو از هم باز کردم دلم می خواست پرواز کنم . یه نفس عمیق کشیدم . وقتی به پائین نگاه می کردم احساس  کردم یه چیزی اون پائین جا گذاشتم . دلم می خواست از همین جا برم برش دارم . نمی دونم شاید خودم بودم که از اون پائین به بالای کوه نگاه می کردم .دنبال خودم می گشتم . داشتم خودم رو به سمت جلو می نداختم .علیرضا پشت سرم مثل من دستاش رو باز کرد . بعد دستام رو گرفت و جمع کرد و از پشت بغلم کرد . دوستش داشتم وقتی بغلم می کرد احساس آرامش بهم دست می داد . گفت: زندگیت مال منه . تو دستای منه گرون خریدمش به قیمت زندگی خودم ولی به جای زندگی خودم خریدمش نمی خوام از دستش بدم . گفتم تمومش می کنم ولی نه اینجوری .

منو برد سمت امامزاده . رفتیم تو . تو امامزاده روشو کرد طرفم و بهم گفت : می خوام بامن ازدواج کنی .

حالا فهمیدم . اینجوری می خواست تمومش کنه . دیگه جدی جدی مال اون بودم .

|+| نوشته شده توسط شیما در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 کیمیاگر

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود به دست گرفت . جلد نداشت، اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند:اسکار وایلد . هم چنان که کتاب را ورق می زد ، به داستانی درباره"نرگس" برخورد .

کیمیاگر افسانه ی نرگس را می دانست ، جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند . چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد . در جایی که به آب افتاده بود ،گلی رویید که "نرگس" نامیدندش .

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد .

می گفت وقتی نرگس مرد ، اوریادها_الهه های جنگل_به کنار دریاچه آمدند که از دریاچه ی آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود .

اوریادها پرسیدند:(( چرا می گریی؟))

دریاچه گفت:(( برای نرگس می گریم .))

اوریادها گفتند:(( آه ، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی...)) و ادامه دادند:(( هرچه بود ،با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی)).

دریاچه پرسید:(( مگر نرگس زیبا بود؟))

اوریادها ، شگفت زده پاسخ دادند:(( کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند، هر چه بود ، هر روز در کنار تو می نشست)) .

دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت:

_(( من برای نرگس می گریم ، اما هرگز زیبایی او را درنیافته بودم .

"برای نرگس می گریم ، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ،

می توانستم در اعماق دیدگانش ، بازتاب زیبایی خودم را ببینم)) .

 

کیمیاگر گفت:(( چه داستان زیبایی)) .

 

کیمیاگر نوشته ی: پائولو کوئیلو

|+| نوشته شده توسط شیما در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 
بدون تغییر پیشرفت حاصل نمی شود

صبر کردن شجاعت بیشتری می خواهد

موهبت های بسیاری داریم که از آن ها استفاده نمی کنیم

سنگ هم دیوار می سازد هم پل

داشتن دو گوش و یک زبان تصادفی نیست

کمی از هر چیز کافی است

کار را هر چه بیشتر کنی بهتر خواهی کرد

اگر به دنبال بی نقص بگردی تنها خواهی ماند

کوهستان از سنگ های کوچکی تشکیل شده که به هم نزدیک شده اند

اقبال همواره همراه کوشش هست

تا به اثبات نرسیده اعتماد نکن

سر هر پیچ سرنوشت منتظر است

گرهی را که می توانی باز کنی پاره نکن

جهالتی که اصلاح نشود تکرار می شود

قدردانی نباید بی صدا باشد

لذتی که با دیگری تقسیم شود دوبرابر می شود

بیش از همه ممنون سختی ها باش

فرد دانا خوب می داند که چه چیزها نمی داند

هیچ کاری را نیمه رها نکن اشتباه بهتر از تلاش نیمه کاره است

عفو بهترین انتقام است

جاده ی هموار سفر را ملال انگیز می کند

بدون توفان آرامش معنا نخواهد داشت

هنگام طلوع نور در خواب مباش

شهامت درون را تغییر می دهد

روح در سکوت سخن می گوید

زندگی در مرگ ارزشمندتر است

غیرممکن زمانی یک رویا بود

تقدیر خود را در چهره ی دیگران نبین

آن چیزی نباش که نیستی

بدان که هستی و شاد شو

زندگی عشق است و عشق بخشیدن است

سکوت را فقط با آوازی شیرین بشکن

همواره به قلبت رجوع کن

هرگز فراموش نکن چرا به وجود آمده ای

کتاب کوچک نکته های زندگی 2  نوشته ی :باتلر یاتس

|+| نوشته شده توسط شیما در شنبه چهارم شهریور 1385  |
 پستی

آدم روزي هزار بار مي ميرد و زنده مي شود،اما تا خود آدم اطمينان پيدا نکند نمي ميرد

 

 

 

آدم اگر انتظار چيزي را نکشد طوري مي ميرد که حتي خودش هم خبردار نمي شود

 

 

همه چيز را حافظه مي سازد . شايد اين مهلت هاي مجدد ، براي رسيدن به پاکي است . آب حيات چيزي نيست جز فرصتي که بعد از درد و نوعي مرگ آدم پيدا مي کند تا باز ادامه دهد

 

 

 

زندگي را با تخيل و بازي شروع مي کنيم و با واقعيتي سخت و غير قابل تحمل تمام . آسماني نمي شويم مگر آن که به کودکي مان برگرديم

 

 

 

بدترين چيز زندگي اين است که آدم به همه چيزش خيلي زود عادت مي کنچون قابيل صبر نداشت حوا زودتر زاييدش : جفت او را که داشته خاک مي کرده مي بيند سگي همين طور زل زده بهش . سگ دم غروب دوباره برمي گردد . زمين را مي کند و جفت قابيل را مي خورد . از آن به بعد آن حيوان جفت قابيل مي شود . براي همين است سگ اين قدر محبت دارد به آدمي . براي همين است که ثروتش را تو زمين چال مي کند يا هميشه تو خاک دنبال چيزي است : دنبال جفت قابيل است ... وفاي آدم تو جفت آدم خانه کرده ، براي همين قابيل اين قدر بي وفايي مي کند به همه چيز و همه کس . حوا که مي فهمد سر جفت قابيل چه آمده جفت هابيل را به دريا مي اندازد . جفت او را يک ماهي مي خورد و آن ماهي عاقبت صيد يک زن مي شود و آن زن صيد هابيل . اين طوري است که محبت هابيل برمي گردد به زن و بچه اش ... براي همين است آدميزاد اين قدر پاي بند آب و خاک است براي همين است

 

 

 

اول جايي که درد مي نشيند روي لب آدم است . آن وقت است که خنده ها و کامت مثل زهرمار مي شود بايد دلت را اين قدر با شادي بشويي که تلخي اش برود .جاي ديگري که درد مي نشيند ، روي صداي آدم است . براي همين است هر کسي آن آواز را بشنود غم مي گيردش . درست است که آواز حرارت مي خواهد اما حرارت زياد بال و پر آواز را مي سوزاند . بايد دل را با دم خنک نگه داشت .

 

 

بنده که از چيزي کيف مي کند او هم تو کيفشان شريک است . بنده که درد دارد او هم تو دردشان شريک مي شود . براي همين است يکمرتبه درد فروکش مي کند . هروقت درد فروکش مي کند پيداست او سهم خودش را برداشته است . وقتي کيف مي کنيد او سهمش را برمي دارد . سرهمين است که وسط خوشي ميبيني يکهو شادي فروکش مي کند . اين غمي که ته شادي رو دلت مي نشيند غم نيست ، فروکش شادي است . صورت غم است

 

 

 

هميشه آن چيزي بيشتر بدبختت مي کند که تو براي خوشبختي ات درستش کردي

 

 

حکايت کسي که مي ترسد دل بدهد به کسي ، مثل کسي است که براي کشتن دشمني که پشت سرش سوار است ، شمشير را از خودش عبور مي دهد تا به سينه او فرو کند

 

پستی  نوشته:محمدرضا کاتب

 

 

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت

                                   واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

                                اینجا اشک تو چشام رو به کسی نشون ندادم

                                                    اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمی یارم

وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدام        

      وقتی نیستی هر چی اشک تو چشام

                                                   از وقتی رفتی دارم هر ثانیه

                                                     از غصه رفتنت می سوزم

        کاشکی بودی و می دیدی

                                                     که چی آوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگار از تو  

  خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس 

                                                 آتیش می زنه به این وجودم

کاش از اول نمی دونستی        

                                                  که عاشق تو بودم    

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 خستگی

خسته ام از بي خودگي اين زندگي خسته ام از نداشتن احساس خسته ام از نبودن خسته ام از بودن خسته ام

چرا اين خستگي از تنم خارج نمي شود نه چرا از روحم بيرون نمي آيد .

آرزو ، آرزوهايم کجايند . چرا ديگر نمي توانم فکر کنم . تصميم بگيرم ، عاقل باشم ، عاشق باشم .

کيستم در خود شکسته اي که باور ندارد هيچ را نه خود را نه شکستن را نه زندگي را نه اين نه را که به راحتي به زبان مي آورم .

چرا به خود دروغ مي گويم . چرا؟ چرا اين فکر را به خود مي دهم که مي توانم ، نمي دانم ، شايد مي توانم . چرا به خود مي قبولانم که نمي توانم . نمي دانم . شايد مي دانم .

آه خدايا نجاتم ده از اين بي فکري از اين با فکري . از اين عقل از اين احساس نجاتم بده . خدايا ديگر هيچ چيز جوابم را نمي دهد .

نه سخني نه موسيقي نه دوستي نه عشق نه هيچ چيز . شايد همان هيچ .

چه بر من آمده چرا اينگونه بي تابم چگونه توانستم آن آدميزاد را که با هزار اميد پا به اين دنياي وحشي نهاد را بي اميد و آرزو کنم .

چه شد آن روح شاد و سرمست . چه شد آن روح که نمي دانم به چه منظور پا به اين زمين نهاد . چرا اين راه چرا اين کالبد چه مي خواست در اين دنياي بي سر و ته ، چه مي خواست .

من چيستم ، من کيستم ، چه از خود ساختم . اين همه مدت که بر روي زمين خدا پا نهادم . خوابيدم،نفس کشيدم،خوردم،چه کردم در عوض اين چيزها چه کردم ؟

چرا الآن با اين همه سالي که پشت سر خود دارم بايد اميدوار به خوابي باشم که برايم رويا بيافريند . فقط به خواب روم تا شايد روياي يک چيز ديگر بودن ببينم .

 چيم من؟ احساساتم کو عواطفم چه شد افکارم کجا رفتند . چگونه اين يکسال بر سرم خراب شد . چگونه همه چيز را زير خود دفن کرد .کو آن احساسي که نجاتم دهد کو آدمي که دستم را بگيرد تا بلند شوم . چه مي گويم؟ چه مي خواهم؟

چه شدم . ديوانه، مجنون، بي حس، يخ، نه نمي دانم شايد هيچ بودم فکر مي کردم چيز ديگريم . نه اين نبود من يک چيزي بودم .

پس کو به من باز گردان . آن همه را همه چيزم را خودم را کجاست خودم کجاست؟

چرا چرا نمي توانم اشک بريزم . مال خودم است اين را هم دريغ مي داري . من اشک هايم را مي خواهم . شايد خالي شدم نمي دانم شايد خالي هستم ، پر شوم . بگذار پر شوم . بگذار خودم شوم . يادم رفته کيستم يادم رفته احساس دارم اشک دارم ، آدمم .

من هم آدمم من را مي بيني؟ مي داني کيم؟ نگاهم کن نگاهت را از من دريغ نکن . چرا پوچ شدم . من تو را فرا موش کردم يا تو مرا؟ من که يادم هست . شايد تظاهر مي کنم . نه به خودت قسم نه . مگر مي توانم دوست داشتنت را تظاهر کنم به خودت قسم نه . مگر عشق به تو می تواند دروغ باشد نه

نمی تواند .

دوستت دارم این را در این دل خالی هم حس می کنم این را در این فکر تهی هم تکرار می کنم .  . تو هستی تو خود منی ولی نمی خواهی دستم را بگیری .  شاید می خواهی دست به زانو بگذارم و خود بلند شوم ولی نمی شود کمکم کن .    

دوست داری صدایت بزنم دوست داری نامت را فریاد کنم .  می خواهمت می خواهمت باش هرگونه که  می خواهی باش . مرا ببین حتی با دید سرزنش ولی ببین، دورم نکن . مرا رها نکن . کابوس رها شدن برایم سخت است . می خواهمت هرگونه که خودت بخواهی .

بیا و رحم کن بر من که می دانم هیچم . بیا و کمکم کن می دانی که این را از اعماق قلب نداشته ام می گویم قلب به تاراج رفته ام .

 قلب ، به من قلب بده به من احساس بده خودت را به من بازگردان . روحت را به من پس بده . نگذار در این بیهودگی تلف شوم . از تو این را می خواهم

تو خود گفتی بخواه از من بخواه خواستنت را دوست دارم ، می خواهم روحم را روحت را می خواهم مرا نجات بده به درگاهت پناه می برم  مرا نجات بده  . دستانم را که تو را می جویند بگیر بلندم کن .  می خواهمت فراموشم نکن  . نگذار در گوشه ای تنها دیوانه شوم  .

آخ که نمی دانم دیوانه ام ، دیوانه شده ا م یا دیوانه می شوم . نمی دانم فقط  می دانم دیگر نمی توانم . نمی توانم نمی توانم . دارم می ترکم . کجایی کجایی کجایی ؟

نمی دانم زمانی که می خواهم پیش تو بیایم چه دارم که به تو بگویم چه می توانم بگویم . گناهکارم . به خاطر گناه بزرگی که کرده ام . و آن این است که هیچ نکرده ام . و می دانی پشیمانم  .  چگونه جبرانش کنم . یاری ده مرا که نمی داند مرا که ناتوان است یاری ده . تا بتواند تا بداند تا اگر آمدم بدانم که چه می گویم به تو به خودم به همه . آه خدایا می دانی روحم چه خالی و چه پر است . خود می دانی که چه در مغز من است، نه چه در روح من است . چگونه بگویم که همیشه زبان نمی تواند سخن بگوید . می دانی می دانی .

تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من . 

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 آغاز

                                                                                یا لطیف

 هر چیزی آغازی دارد . ولی زندگی من سال هاست که آغاز شده است . ایرادش چیست فکر می کنم تازه به دنیا آمده ام .کاش هر وقت

می خواستیم متولد می شدیم . هر جور که می خواستیم متولد می شدیم

 

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

 که مرا در خود تکرار کنان به شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد .

|+| نوشته شده توسط شیما در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 
 
بالا