خسته ام از بي خودگي اين زندگي خسته ام از نداشتن احساس خسته ام از نبودن خسته ام از بودن خسته ام
چرا اين خستگي از تنم خارج نمي شود نه چرا از روحم بيرون نمي آيد .
آرزو ، آرزوهايم کجايند . چرا ديگر نمي توانم فکر کنم . تصميم بگيرم ، عاقل باشم ، عاشق باشم .
کيستم در خود شکسته اي که باور ندارد هيچ را نه خود را نه شکستن را نه زندگي را نه اين نه را که به راحتي به زبان مي آورم .
چرا به خود دروغ مي گويم . چرا؟ چرا اين فکر را به خود مي دهم که مي توانم ، نمي دانم ، شايد مي توانم . چرا به خود مي قبولانم که نمي توانم . نمي دانم . شايد مي دانم .
آه خدايا نجاتم ده از اين بي فکري از اين با فکري . از اين عقل از اين احساس نجاتم بده . خدايا ديگر هيچ چيز جوابم را نمي دهد .
نه سخني نه موسيقي نه دوستي نه عشق نه هيچ چيز . شايد همان هيچ .
چه بر من آمده چرا اينگونه بي تابم چگونه توانستم آن آدميزاد را که با هزار اميد پا به اين دنياي وحشي نهاد را بي اميد و آرزو کنم .
چه شد آن روح شاد و سرمست . چه شد آن روح که نمي دانم به چه منظور پا به اين زمين نهاد . چرا اين راه چرا اين کالبد چه مي خواست در اين دنياي بي سر و ته ، چه مي خواست .
من چيستم ، من کيستم ، چه از خود ساختم . اين همه مدت که بر روي زمين خدا پا نهادم . خوابيدم،نفس کشيدم،خوردم،چه کردم در عوض اين چيزها چه کردم ؟
چرا الآن با اين همه سالي که پشت سر خود دارم بايد اميدوار به خوابي باشم که برايم رويا بيافريند . فقط به خواب روم تا شايد روياي يک چيز ديگر بودن ببينم .
چيم من؟ احساساتم کو عواطفم چه شد افکارم کجا رفتند . چگونه اين يکسال بر سرم خراب شد . چگونه همه چيز را زير خود دفن کرد .کو آن احساسي که نجاتم دهد کو آدمي که دستم را بگيرد تا بلند شوم . چه مي گويم؟ چه مي خواهم؟
چه شدم . ديوانه، مجنون، بي حس، يخ، نه نمي دانم شايد هيچ بودم فکر مي کردم چيز ديگريم . نه اين نبود من يک چيزي بودم .
پس کو به من باز گردان . آن همه را همه چيزم را خودم را کجاست خودم کجاست؟
چرا چرا نمي توانم اشک بريزم . مال خودم است اين را هم دريغ مي داري . من اشک هايم را مي خواهم . شايد خالي شدم نمي دانم شايد خالي هستم ، پر شوم . بگذار پر شوم . بگذار خودم شوم . يادم رفته کيستم يادم رفته احساس دارم اشک دارم ، آدمم .
من هم آدمم من را مي بيني؟ مي داني کيم؟ نگاهم کن نگاهت را از من دريغ نکن . چرا پوچ شدم . من تو را فرا موش کردم يا تو مرا؟ من که يادم هست . شايد تظاهر مي کنم . نه به خودت قسم نه . مگر مي توانم دوست داشتنت را تظاهر کنم به خودت قسم نه . مگر عشق به تو می تواند دروغ باشد نه
نمی تواند .
دوستت دارم این را در این دل خالی هم حس می کنم این را در این فکر تهی هم تکرار می کنم . . تو هستی تو خود منی ولی نمی خواهی دستم را بگیری . شاید می خواهی دست به زانو بگذارم و خود بلند شوم ولی نمی شود کمکم کن .
دوست داری صدایت بزنم دوست داری نامت را فریاد کنم . می خواهمت می خواهمت باش هرگونه که می خواهی باش . مرا ببین حتی با دید سرزنش ولی ببین، دورم نکن . مرا رها نکن . کابوس رها شدن برایم سخت است . می خواهمت هرگونه که خودت بخواهی .
بیا و رحم کن بر من که می دانم هیچم . بیا و کمکم کن می دانی که این را از اعماق قلب نداشته ام می گویم قلب به تاراج رفته ام .
قلب ، به من قلب بده به من احساس بده خودت را به من بازگردان . روحت را به من پس بده . نگذار در این بیهودگی تلف شوم . از تو این را می خواهم
تو خود گفتی بخواه از من بخواه خواستنت را دوست دارم ، می خواهم روحم را روحت را می خواهم مرا نجات بده به درگاهت پناه می برم مرا نجات بده . دستانم را که تو را می جویند بگیر بلندم کن . می خواهمت فراموشم نکن . نگذار در گوشه ای تنها دیوانه شوم .
آخ که نمی دانم دیوانه ام ، دیوانه شده ا م یا دیوانه می شوم . نمی دانم فقط می دانم دیگر نمی توانم . نمی توانم نمی توانم . دارم می ترکم . کجایی کجایی کجایی ؟
نمی دانم زمانی که می خواهم پیش تو بیایم چه دارم که به تو بگویم چه می توانم بگویم . گناهکارم . به خاطر گناه بزرگی که کرده ام . و آن این است که هیچ نکرده ام . و می دانی پشیمانم . چگونه جبرانش کنم . یاری ده مرا که نمی داند مرا که ناتوان است یاری ده . تا بتواند تا بداند تا اگر آمدم بدانم که چه می گویم به تو به خودم به همه . آه خدایا می دانی روحم چه خالی و چه پر است . خود می دانی که چه در مغز من است، نه چه در روح من است . چگونه بگویم که همیشه زبان نمی تواند سخن بگوید . می دانی می دانی .
تو نباشی چه امیدی به دل خسته ی من .
|
+| نوشته شده توسط
شیما در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
|